مهدويت
 
همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهي به پيام آشنايي بنوازد آشنارا (حافظ)
دعای عظم البلا
تقديم به ساحت مقدس مادر آقا صاحب الزمان حضرت فاطمه الزهرا سلام الله عليها

فیض کاشانى

الا یا ایها المهدى، مدام الوصل ناولها
که در دوران هجرانت بسى افتاد مشکلها
 صبا از نکهت کویت نسیمى سوى ما آورد
ز سوز شعله شوقت چه تاب افتاد در دلها
 چو نور مهر تو تابید در دلهاى مشتاقان
ز خود آهنگ حق کردند و بربستند محملها
 دل بى‏بهره از مهرت، حقیقت را کجا یابد
حق از آیینه رویت، تجلى کرد بر دلها
 به کوى خود نشانى ده که شوق تو محبان را
ز تقوا داد زاد ره، ز طاعت بست محملها
 به حق سجاده تزیین کن، مَهِل محراب و منبر را
که دیوان فلک صورت، از آن سازند محفلها
 شب تاریک و بیم موج و گردابى چنین هایل
ز غرقاب فراق خود رهى بنما به ساحلها
 اگر دانستمى کویت، به سر مى‏آمدم سویت
خوشا گر بودمى آگه، ز راه و رسم منزلها
 چو بینى حجت حق را، به پایش جان فشان اى فیض!
متى ما تلق من تهوى، دع الدنیا و اهملها



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 تیر 1393  توسط عليرضا

دل را ز بی خودی سر از خود رمیدن است
جان را هوای از قفس تن پریدن است
از بیم مرگ نیست که سرداده ام فغان
بانگ جرس زشوق به منزل رسیدن است
دستم نمی رسد که دل از سینه برکنم
باری علاج شکر گریبان دریدن است
شامم سیه تر است ز گیسوی سرکشت
خورشید من برآی که وقت دمیدن است
سوی تو این خلاصه گلزار زندگی
مرغ نگه در آرزوی پرکشیدن است
بگرفت آب و رنگ زفیض حضور تو
هرگل دراین چمن که سزاوار دیدن است
با اهل درد شرح غم خود نمی کنم
تقدیر قصه دل من ناشنیدن است
آن را که لب به جام هوس گشت آشنا
روزی (امین) سزا لب حسرت گزیدن است



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 خرداد 1393  توسط عليرضا

 تجلي طاها                                                                                                                  

ندیدم شهی در دل آرایی تو                                                                                                 

به قربان اخلاق مولایی تو

تو خورشیدی و ذره پرور ترینی

فدای سجایای زهرایی تو

نداری به کویت ز من بی نواتر

ندیدم کریمی به طاهایی تو

نداری گدایی به رسوایی من

ندیدم نگاری به زیبایی تو

نداری مریضی به بد حالی من

ندیدم دمی چون مسیحایی تو

نداری غلامی به تنهایی من

ندیدم غریبی به تنهایی تو

نداری اسیری به شیدایی من

ندیدم کسی را به آقایی تو

امید غریبان تنها کجایی؟

چراغ سر قبر زهرا کجایی؟

تجلی طه ، گل اشک مولا ، دل آشفته ی داغ آن کوچه ی غم

گرفتار گودال خولی ، دل افگار غم های زینب ، سیه پوش قاسم

عزادار اکبر گل باغ لیلا ، پریشان دست علم گیر سقا

نفس های سجاد ، نواهای باقر ، دعاهای صادق

کس بی کسی های شب های کاظم

حبیب رضا و انیس غریب جواد الائمه

تمنای هادی ، عزیز دل عسکری ، پس نگارا بفرما کجایی.. کجایی.. کجایی..

دلم جز هوایت هوایی ندارد

لبم غیر نامت نوایی ندارد

وضو و اذان و نماز و قنوتم

بدون ولایت بهایی ندارد

دلی که نشد خانه ی یاس نرگس

خراب است و ویران صفایی ندارد

بیا تا جوانم  بده رخ نشانم

که این زندگانی وفایی ندارد..



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 خرداد 1393  توسط عليرضا

 

آقا اجازه!دلزده ام ازتمام شهر
بی تو دلم گرفته ازاین ازدحام شهر
 
آقا اجازه!دست خودم نیست خسته ام
در درس عشق من صف آخر نشسته ام
 
در این کلاس عاطفه معنا نمی دهد
اینجا کسی برای تو بر پا نمی دهد
 
آقا اجازه!بغض گرفته گلویمان
آنقدر رد شدیم که رفت آبرویمان.....

برگرفته از سایت دل تنگ امام زمان (عج)


ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 8 خرداد 1393  توسط عليرضا

فرض کن حضرت مهدی(عج)به تو ظاهر گردد

ظاهرت هست چنانیکه خجالت نکشی؟

باطنت هست پسندیده صاحب نظری؟

خانه ات لایق او هست که مهمان گردد؟

لقمه ات در خور او هست که نزدش ببری؟

پول بی شبهه و سالم ز همه داراییت

داری آنقدر که یک هدیه برایش بخری؟

حاضری گوشی همراه تو را چک بکند؟

با چنین شرط که در حافظه دستی نبری!

واقفی بر عمل خویش تو بیش از دگران

می توان گفت تو را شیعه اثنی عشری؟!!!



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ شنبه 3 خرداد 1393  توسط عليرضا

گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگي
با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد
گفتمش چون مي کشي تصوير مردان خدا
تک درختي در بيابان يکه و تنها کشيد
گفتمش نامردمان اين زمان را نقش کن
عکس يک خنجرزپشت سر پي مولا کشيد
گفتمش راهي بکش کان ره رساند مقصدم
راه عشق و عاشقي و مستي ونجوا کشيد
گفتمش تصويري از ليلي ومجنون رابکش
عکس حيدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشيد
گفتمش بر روي کاغذ عشق را تصوير کن
در بيابان بلا، تصوير يک سقا کشيد
گفتمش از غربت ومظلومي ومحنت بکش
فکر کرد و چهار قبر خاکي از طه کشيد
گفتمش سختي ودرد وآه گشته حاصلم
گريه کردآهي کشيد وزينب کبري(س) کشيد
گفتمش درد دلم را با که گويم اي رفيق
عکس مهدي(عج) راکشيد و به چه بس زيبا کشيد
گفتمش ترسيم کن تصويري از روي حسين(ع)
گفت اين يک را ببايد خالق يکتا کشيد



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ شنبه 3 خرداد 1393  توسط عليرضا

گفتم خیلی خستم گفت بگویید

اللهم عجل لولیک الفرج

گفتم آخه تا به کی ؟ گفت بگویید

اللهم عجل لولیک الفرج

گفتم فقط تشنه یک نگاه گفت بگویید

اللهم عجل لولیک الفرج

گفتم می دونم که لیاقت ندارم باز گفت بگویید

اللهم عجل لولیک الفرج

گفتم باز شد جمعه و تو نیامدی گفت بگو یید

اللهم عجل لولیک الفرج

گفتم آقا جون دیگه وقت ندارم گفت بگویید تا آخرین نفس

اللهم عجل لولیک الفرج

گفتم نیایش تا به کی برای دیدارت گفت بگویید مکرر

اللهم عجل لولیک الفرج
.
.
.
اللهم عجل لولیک الفرج

اللهم عجل لولیک الفرج

اللهم عجل لولیک الفرج



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 31 اردیبهشت 1393  توسط عليرضا

او می اید

ای مقتدا برگرد تا دل ها حسینی است

مولای ما برگرد تا دل ها حسینی است

رفتی زسرداب و برون آیی ز کعبه

تا کربلا برگرد تا دل ها حسینی است

ای که شعارت یا لثارات الحسین است

نور خدا برگرد تا دل ها حسینی است

گفتی فرج را با دعا از ما بخواهید

روح دعا برگرد تا دل ها حسینی است

سرها هنوز از نیزه می خواند شما را

با نیزه ها بر گرد تا دل ها حسینی است



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 23 اردیبهشت 1393  توسط عليرضا

تبیان زنجان

گل باغ امیدم، کجایی کجایی

دعایم همه این است بیایی بیایی

بود یاد تو هر شب، دعای سحر من

بیا ای پسر من، بیا ای پسر من

 

میان در و دیوار فقط یاد تو بودم

بیا ای گل نرگس ببین روی کبودم

به یک ضربه جدا شد، ز شاخه ثمر من

بیا ای پسر من، بیا ای پسر من

 

غریبی علی را در خانه چو دیدم

به مسجد بدویدم، ز دل آه کشیدم

نبودی که ببینی، چه آمد به سر من

بیا ای پسر من، بیا ای پسر من

 

من آن یاس کبودم که در سینة قبرم

فقط اشک تو ریزد شبانه روی قبرم

ز اشک شب تارت، شده خون جگر من

بیا ای پسر من، بیا ای پسر من

 

بیا تا که ببینی، علی خانه نشین شد

شرر ریخت به باغش، گلش نقش زمین شد

سیه گشت از این غم، جهان در نظر من

بیا ای پسر من، بیا ای پسر من

 

دل ما چو چراغی به کاشانة ما سوخت

ندیدی که چگونه، در خانة ما سوخت

روان خون دل آنجا، شد از چشم تر من

بیا ای پسر من، بیا ای پسر من

 

علی بود علی بود در آن جمع گرفتار

مرا کشت، مرا کشت، فشار در و دیوار

به جز محسنم آنجا، نشد کس سپر من

بیا ای پسر من، بیا ای پسر من



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 23 اردیبهشت 1393  توسط عليرضا
(تعداد کل صفحات:4)      1   2   3   4